الوداع ...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

١_ امروز روز آخر است ! دوشنبه

٢_ صبح ساعت ٣ بیدار شدیم !! قراره  بریم  دیگه

٣_ ساعت  ۴ همه از هتل زدیم بیرون و به عنوانی میشه گفت " راه افتادیم "

۴_ ساعت ۴:۴٨ دقیقه میباشد ! اما ما هنوز سوار نشدیم نیشخند

۵_ رانندگان رفته اند برای نماز جماعت اول وقت .. زبان

۶_ حسی دارم  که به زبان نیاید و در کلام نگنجد ... یا رب المسجدالحرام ناراحت

٧_ تو حس و حال بودم که سوار شدیم و  قرار شد صبحانه رو هم تو اتوبوس بخوریم

٨_ ساعت ٧ رسیدیم  فرودگاه جده.. تا ساعت ٩:٣٠ هم داریم بازرسی میشویم

٩_ ماشالا هزار ماشالا به اخلاق های اینها !! شکر خدا ما لباسمون مشکلی نداره عینکساکت

١٠_ یه زمانی وقتی تو هواپیما میرفتیم ؛ نفر اول بودیم ! جلو جلو

حالا نفر آخرآخر جای نشستن ماست .. ردیف ٣٩ کاملا در ید قدرت ماست

١١_ خسته ام ... زیاد  علاقه ای به بیدار بودن ندارم ...

بین  مسافران ردیف های اخر  یه جفت چشم شیطون برق میزنه ابرو

١٢_ من به  تمام  قد جلوی ادب و شیرین زبونی این پسر ایستادم قلب

 ١٣_ علیرضا نام  است و میگوید ۵ ساله  ام  .. ایرانی و تولد شهر  کیپ تاون

١۴_ زبان انگلیسی رو  واقعا میفهمه و عالی بیان میکنه و جواب سوالات رو میده

١۵_ مهدکودک رو در شهر پرتوریا رفته و چشمهاش برق خاصی داره

١۶_ وقتی ازش عکس گرفتم و نشون پدر و مادرش دادم ؛ اول که کاملا تعجب کردند

که چطوری شده که حضرت علیرضا خان اجازه داده کسی ازش عکس  بگیره

بعدم گفتند باور کنید با کسی به این سرعت دوست نمیشه !!مژه

١٧_ کمی با شازده کوچولوی سفر حرف زدیم و انواع و اقسام جملات انگلیسی رو

امتحان کردیم و دیدیم که ما باید شاگردی کنیم در مکتب این پسرنگران

١٨_ هوش سرشار و چهره خاص باعث شد که تا اخر  سفر سرگرم باشیم

١٩_ تهران که رسیدیم چهره  ها  جالب بود

٢٠_ بعد از حلالیت های جمعی و تلفن دادن های شاید مرسوم ؛ از همه جدا شدیم

٢١_  جالب بود !  واقعا تو سالن هیشششششکی دنبال ما نیومده بوددل شکسته

٢٢_ خدا رو شکر ...  هر چه بود لطف خدا بود .. لطف بود 

٢٣_  این سفر یقینا از همان سفرهایی هست که باید  گفت  هذا من فضل ربی


 
 
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

 ١_ ساعت ٧ صبح ما رو  بیدار کردن که ساک ها رو  بگذارید پشت در !

٢_ ما راه افتادیم که بریم صبحانه .. بعد شدیم مسوول بسته بندی ساک خانوار" ها "

٣_ دوتا خانواده رو که از اول تا آخر بارها رو ما بستیم و مرتب کردیم 

دو تای دیگه رو هم  که نظارت مستقیم داشتیم و تجارب رو در اختیار میگذاشتیممژه

۴_ ساعت ١٠ صبح اومدم اتاق خودم که مثلا منم ساک ببندم !

با یک ساک اومدیم ! با همون ساک هم برمیگردیم !! سبک بار بودن هم عالمی داره

دقیقا مثل برادر تعادل که فقط دو تا  ساک اندازه خودش از اینجا خریدهزبان

۵_ صبحونه رو هم در  این  بین در اتاقها به لطف اعضای خانوار ها خوردیم

۶_ حالا تازه انگار چشم کاروانی ها باز شده ! یه عده که بازم خرید دارند

٧_ روحانی کاروان میگه : " آقا گفتند شما اینجاها رو بلدی

ما دنبال "حلویات "خوب میگردیم!! ادرس ندید ! با  هم  میریم(ای جان به این همه خضوع

و خشوع بالا! نه که این سفر میشه سفر ١۵ جناب روحانی!! جایی رو بلد نیستند)

٨_ اهل دل دنبال "البیک " میگردند ! میگن مرغ سوخاری خوب داره(ماکه نمیدونیم)عینک

٩_ بعضی ها هم که اصلاتو باغ نیستند !!میگن بریم "مک دونالد"(الهی العفو)خوشمزه

١٠_ میریم سوار تاکسی بشیم ! راننده میگه ٢٠ ریال واینها راضی اند

ما که قیمت رو میرسونیم به ١٠ ریال ؛ اونا تازه نق میزنند که کمتر هم میشه

١١_ خلاصه اینکه " هر انچه بازار و سوق و اسواق و  ابراج و ساختمان هست

اینها رفتند و گشتند و پسندیدند و آخر گفتند :" سید بیا دیگه حالا تو چونه بزن"آخ

١٢_ نهار رو هم  خب طبق برنامه برای هر دسته فراهم کردیم

ولی خدایی من خودم نهار نخوردم ! ازبس که رفتم و اومدم و رفتم و اومدم و ... 

١٣_ فردا باید برگردیم ... یعنی امشب میریم برای وداع و طواف آخر ناراحت

١۴_ این بار تنها میروم ! یعنی بقیه میفهمند که باید بگذارند الان تنها  بروم

١۵_ رو به روی ستون " علی وجه الله " می ایستم ..دوست دارم  از اینجا وارد

طواف بشم

١۶_ دوباره حجر و ناودان طلا و مستجار ... دوباره روضه های دل بی قرار

١٧_ تمام شد !

١٨_ اما "     آنکه مرا کشیده در بند  اوست ....   "

١٩_ بر میگردیم هتل  تا فردا اول وقت بریم به سمت فرودگاه جده

٢٠_ یا علی