ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

روز دوم  و  وصال

به قلم حضرت دانشجوی هرز (اعلی مقامه)

صبحانه ویژگی خاصی دارد ، چایی اش را باید رفت به زور گرفت و آورد تا لقمه های گربه خفه کن برود پایین .
+
این همراه ما با دیدن عکس شهید زین الدین انگار که برق 220 بهش وصل کرده باشند .

بعدها هوایی می شویم که برویم چند پوستر شهید زین الدین پیدا کنیم
+
در مورد آن کاروان که قرار است ملحق بشویم : دست دعا ، چشم امید !
+
باید سفارش کنیم که اگر سکته مغزی کردیم کلیه هایمان را اهدا کنند . مثل ژنراتور کار می کنند !
+
نماز ظهر را فرادی وسط کلیپ مادر شهید گمنام می خوانیم . اشک و آه ملت سقف را می خواهد بچسباند به زمین . ای به این شانس !
+
نهار قیمه داریم با نوشابه تگری . جغدانه^ هم قیمه داشته ایم . با این حساب که یکی در میان قیمه می دهند ،صبحانه  فردا قیمه است
+
آقا سر جدت بزار ما پیاده بشیم ! خرمشهر نگه دار . 15 هزار تومن برای یک روز و نیم ؟ پول چیه ؟  بیا من یکی از کلیه هام رو بدم بهت. فقط ما رو پیاده کن خرمشهر .
+
وقتی پیاده می شویم ، سر تیم اکیپ سه نفره مان اشاره می کند که جلوی آنها دوی علی گلابی آمده است و یحتمل این اطراف به نظرش آشنا نمی رسد . خجالت

خرمشهر که پیاده می شویم ، دل مان خوش است که سرتیم گروه سه نفره مان اشراف اطلاعاتی کامل نسبت به منطقه دارد . نگو که محضا" لضدحال اونا از موضع قدرت عمل کرده !
+
کمی پیاده می رویم . از یک مغازه آدرس مسجد جامع را می پرسیم . طرف جواب می دهد : اووووووه .

اون ور شهره مسجد جامع . جوری گفت که با خودمان فکر کردیم باید از میدان بهمن برویم ولنجک !

غافل اینکه چهار خیابان آنطرف تر مسجد جامع است
+
مسجد جامع همین الانش هم دلبری می کند ، چه برسد به روز فتح خرمشهر .
+
زود رسیده ایم . می رویم لب کارون ، مقادیری عکس می گیرند دوستان . خدا را شکر که پیراهنمان روی شلوار است و از زیر کاپشن زده بیرون . وگرنه عکس مان را تا به حال منتشر کرده بودند !
+یک بچه جغله دارد سنگ های بغل خیابان را می اندازد توی کارون که بخورد به کشتی به گل نشسته . همین جور ادامه بدهد ، تا سال تحویل شط را خشک می کند !
+
می آییم جهت امتحان یک سنگ بزنیم به کشتی مزبور . نمی خورد و بور می شویم جلوی آن جغله !
+
دور و بر کوچه های خرمشهر پرسه می زنیم . بر می گریدم جلوی مسجد جامع .

کاروان رفقا می رسد . روز وصل دوستداران یاد باد

یکی از اتوبوس های از بچه های تهرانسر هستند که در یک سفر مشهد دعای سر سفره شان را ما می خواندیم .

 البته بعد از غذا  . از قدیم هم با بعضی هایشان آشناییم . می رویم توی اتوبس شان و از خوشحالی نعره می زنیم :

نابودی رزمندگان اســـــــــــــــــــــ...رائیل صلوات بلند بفرست !
+
نماز جماعت مسجد جامع : ما که نفهمدیم ولی می گویند با صفا است
+
قبل از سال تحویل دوستان می روند خودسازی کنند . نمی دانم چرا فکر می کنم شب قدر است !
+
تقریبا" 10 درصد مسجد جامع را با کاپشن و دوربین و موبایل و کتاب و مهر اشغال کرده ایم .

خیر سرمان جا گرفته ایم برای رفقا که بروند و برگردند !
+
خودمان را قانع می کنیم لااقل قبل از پایان سال کمی آدم بشویم و سال را ختم به خیر بکنیم . برای خودمان زیارت عاشورا می خوانیم
+
کم کم مراسم تحویل سال شروع می شود : مراسم هم عبارت است از زیارت عاشورا !
+
هر کسی در حال خراب خودش است . سال تحویل می شود وسط زیارت عاشورا . شاعر فرمود : حال همه عاشقا خرابه .
+
بعد از مراسم ، بگو مگوی مختصری در همان مسجد جامع منعقد می شود . لااقل بگذارید یک ساعت از سال جدید بگذرد

قصد می کنیم زنگ بزنیم خانه و سال نو را به خانواده تبریک بگوییم . اشغال است . اولین سال تحویل عمرمان است که کنار والدین مان نیستیم .آب پرتقال مان گرم نشود ، النگوهایمان نشکند خدای نکرده !!عاقبت نشان به آن نشان که که اینقدر زنگ نمی زنیم که مادرمان با ما تماس می گیرد . بی خیالی هم عالم قشنگی است !
پیش به سوی شام و خواب
+
اصولا" اردو بدون دو چیز معنی ندارد : 1. جشن پتو / 2. بازی مافیا
+
این بنده های خدا که به کاروان شان پیوستیم خیلی محجوب هستند و رویکرد اخلاقگراینه ای در بازی مافیا دارند .

شب اول نمی فهمند که چشم بستی ، چشم دگر باز شد یعنی چه !!

بلاخره باید گرگ بودن خودمان را نشان می دادیم . چه جایی بهتر از اینجا .
+
شام می خوریم : کنسرو مرغ مائده . با تشکر از شهرداری تهران
+
دوباره مافیا بازی می کنیم . مافیا که چه عرض کنم ، گرگفیا !
+
باید بگیریم بخوابیم که که صبح جا نمانیم .

این کاروان ممکن است بی سیم نداشته باشد ولی برنامه دارد !

^جغدانه : وعده غذایی مابین شام و صبحانه . اصطلاح یادگاری روزگار دانشجویی و خوابگاه نشینی است . کافی بود نصفه شب یک نفر از خواب بلند شود برای سدجوع ، کل اتاق برایش دست میگرفتند

/....

خطاب به دکتر اسکالپل

دکتر حالا  حس و حالت رو درک میکنم !!!

روز اول قرار شد پی نوشت بنویسد تو  وبلاگ ما

حالا متن اصلی شده

فردا هم  ما رو  میندازه  بیرون

ای  روزگار


 
ما میرسیم ؟
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بسم الله

١_ خب مثلا صبح است و ما باید برویم  منطقه عملیاتی " فتح المبین"

اما آدمی که ساعت ۶خوابیده ؛ برای بیدار شدنش نباید گفت ٨ !!

 که البته آنان هم  نگفتند نیشخند ما هم تازه ١٠ صبحانه خوردیم و ١١ راه افتادیم

که طبق برنامه برویم " معراج شهدا" ... برنامه ریزی در حد تیم حفاظت

٢_ از اتوبوس دوستان خبر میرسد که آنان رفته اند " فتح المبین " و دارند حرکت

میکنندبه سمت همان محل معراج .. خوشحال میشویم که اخر اینان را میبینیم

٣_ توی اتوبوس که جاگیر میشویم ؛ به لطف دوستان ته اتوبوسی ؛ یادمان میافتد که

بازی های ته اتوبوس حرفه ای تر شده ! " تخته نرد " هم  داریم نیشخند

۴_  تا از پادگان بیرون میاییم ؛ خط راه آهن  از من  " آه " میگیرد

کمی بعد تر ؛ میشود " دوکوهه" را دید که فاصله ای با ما نداشتدل شکسته

۵_ نماز ظهر را به لطف برنامه ریزی دقیق در همانجا میخوانیم و سید بزرگواری

برایمان کمی سخن دل میگوید و شیرینی و حلاوت دل میبخشد .. نفسش حق است

ما هم بعدش کمی روضه میخوانیم  از خاندان ادب !

۶_ خب دیگر وقت نهار است ... میرویم که نهار بخوریم ... نهار میخوریم

٧_ با اتوبوس دوستان حرف میزنیم و کار هر دو طرف به " التماس " رسیده!

آنان میگویند بیا ....  ما  میگوییم کجایید .... آخر سر هم نرسیدیم  هنوز

٨_ قرار است آنان امشب خرمشهر باشند و سال تحویل را در مسجد باشند

کاروان ما نیز گفته است که " سال تحویل خرمشهر هستیم "

اما شما فکر میکنید ما گول میخوریم ؟گاوچران

٩_ بعد نهار ؛ تصمیم میگیریم که به هر روش شده برویم خرمشهر و جدا شویم

١٠_ بعد از خروج ما  از  محل ؛ دوستان اتوبوسی ما میرسند به همان " معراج شهدا"

١١_ خب ما هنوز امیدواریم که بتوانیم به وصال  برسیم ... پس با سرگروه همیشه

 ناپیدا هماهنگ میکنیم که ما  از گروه جدا میشیم و بگوید هزینه ما  چه مقدار میشود

برای همین یک شب که ما را آواره کردید ؟زبان(هزینه یک شب میشود هزینه همان ٣ شب باقی مانده)

١٢_ توی مسیر متوجه میشویم که اینان میروند  آبادان و خدا رو شکر ما

با برنامه نبودیم و گول نخوردیم

١٣_ شاید چیزی در بین راه و نقطه ای در  قرینه مسجدخرمشهر پیاده میشویم

١۴_ یعنی ما  امشب بچه ها  را میبینیم ؟ اگر نبینیم که دیگر واویلاست ...

١۵_ ساعت ۵ رسیدیم جلو مسجدجامع! خب خیلی  زود است ! پس میرویم لب کارون

١۶_  یادش بخیر  "  لب کارون  ..  چه گل  بارون " خنده

١٧_ نزدیک اذان هست و ما کمی چرخ زده ایم و برگشته ایم مقابل که مسجد که

هاتف ما زنگ میخورد و میگوید :  دیدمت !  رسیدیم !

١٨_  با نصف اتوبوس روبوسی کردن و ذوق و شوق از  خودمان  در کردن هم

عالمی دارد ... اینهمه طرفدار  داشتیم و رییس جمهور هم  نشدیم شیطان

١٨_ آخیش .. خستگی از تن به  در  رفت  .. واقعا  ارامش داریم

٢٠_ نماز جماعت مغرب و کمی حرف زدن و بعد هم خب معلوم است

٢١_ فلافل خوردن رسمی است دیرین در این شهر و سفر  ...

٢٢_  موقع تحویل سال توی مسجد هستیم و زیارت عاشورا میخوانیم

ما که طبق رسمی قدیمی و به فرموده استاد کار دیگر داریم

٢٣_  سال را تحویل کردیم  ..  خوشا به حال انان که اشک بر  ارباب را مقدمه کردند

٢۴_ بعد مراسم بیرون میاییم و میرویم به یک دبستان برای اسکان شب

٢۵_ البته شام هم میدهند و ما نیز میخوریم ... نوش جان همه

٢۶_ اینجا برنامه دارد و میگویند باید صبح زود برویم و یقینا حرکت میکنند

٢٧_ اما باید حداقل یک دست " مافیا" بازی کرد .. هرچه نباشد اینان حرمت ما

نگه داشتند و در طول مسیر بازی نکردند تا  ما  برسیم .. خیر سرمان " گادفادر" ماییم

٢٨_ زود بازی میکنیم و با کمی اذیت و ازار که نمک اردو  هست ؛ میخوابیم

٢٩_ نماز شب خوان ها ؛ اینجا بودند و پا لگد کردند

٣٠_ یا علی 

 


 
روز اول .. اتوبوس
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بسم الله

شاید مقدمه

امسال برای رفتن  به جنوب ؛‌ بهانه جدید داشتیم

آنهم  طلایه دار  بودن نام حضرت زین الدین برای کاروان های راهیان نور امسال

بعد ترش هم  بودن با حضرت والا سردار  دانشجوی هرز  رفتن رو موکد تر میکرد

برنامه های محل سکونت ما و اعوان و انصار همیشگی جور نشده بود تا روز رفتن

مجبور شدیم  با کمی تحقیق به گروهی از دوستان شهرکی از بزرگان سپاه بپیوندیم

ادامه داستان از ..

جمعه صبح ٢٨ اسفند ماه ١٣٨٨

١_ از دیشب قرار شده که ما ماشین  بگیریم و بریم دنبال حضرات و  از اونجا بریم

به سمت محل قرار که جایی هست قرینه محل سکونت ما

٢_ گفته اند ساعت حرکت ٨ هست و ما با اقتدار کامل در راس ساعت آنجاییم

٣_ ما سه نفری هستیم که کمی از  قافله جمع در ابتدا جدا هستیم

۴_ کمی با هم حرف میزنیم و از موقعیت سوق الجیشی منطقه و شهرک سخنرانی

میکنیم و طرح های آفندی و  پدافندی میدهیم ... واقعا  شهرکی هست خاص

۵_ بعد از ١ ساعت  ؛ با موبایل از  سوی فرد واسطه با علمای کاروان هماهنگ و

 به قول خودشان به  آنها  مثبت میشویم تا راه  بیافتیم ( ساعت ٩:٣٠)

۶_ جالبی کاروان ما داشتن ١ بی سیم چی هست با  کد  " زائر" و نداشتن سرپرست

٧_ سرپرست هم که به حمدلله در قالب یه " .... " هست و  ما حتی ندیدیم بگه سلام

٨_ برنامه ته اتوبوس با نوای شاد " لب  کارون ...  چه گل بارون "  شروع میشه

٩_ کمی بعد  در مسیر اتوبان چمران ؛ سخت ترین خبر بهمون میرسه !

١٠_ بچه های کاروان چندسال گذشته ما ؛ امروز راه افتادند و جا هم دارند و ...

١١_ انگار اینها هم فهمیدند که ما  ناراحتی شدیم ! دارند ارواح خاک مرده و زنده

خانوم  حنجره طلایی اونور آبی  صلوات میفرستند !!

١٢_ داریم میریم  جنوب ...  خواستم یادتون نره که سفر شمال نیست نیشخند

١٣_ چندین بار با بچه های اون  اتوبوس هماهنگ میکنیم که کجا همدیگه رو ببینیم

یا به قول  این بیسیم چی به اونها  مثبت بشیم

١۴_ ما کلا از اون اتوبوس ١ساعت جلوتریم .. پس احتمالا بشه قم همدیگه رو ببینیم

١۵_ ساعت ١٢ هست و  اونها  قم  هستند و ما هنوز دم  مرقد امام (ره)  ... 

١۶_ ساعت ٣ هست و ما گم  شدیم ! بقیه جای دیگه و ما جای دیگه

البته بیسیم " زائر" همیشه روشنه و  گزارش میده ..  چه فایده داره ؟

١٧_ نهار تن ماهی هست و با دو دانه خیارشور

١٨_ ما هنوز نتونستیم با بچه های اتوبوس خودمون هماهنگ  بشیم

١٩_  این " دختر بندری " کی هست که اینها اینقدر دنبالش هستند ؟سوال

٢٠_ برای نمازمغرب ایستادیم جایی که رفقای ما ؛ نماز ظهرشون رو اونجا  بودن

٢١_ برنامه اتوبوس ما این هست که دوکوهه  بریم و شب اونجاییم ...

برنامه دوستان کاروان سال قبلی هم  ؛ خواب در  دوکوهه هست

یعنی ما امشب به اونجا میرسیم  .. خداکنه خیال باطل

٢٢_ ساعت ۴میرسیم دم یه پادگان ! همه میگن دوکوهه هست ...

اما خب من که میدونم اینجا دوکوهه نیست ! پادگان شهید محمودکلهر هست

٢٣_ به لطف و یاری خدا ساعت۴:٣٠ بامداد روز ٢٩ اسفند ما داریم شام میخوریم

٢۴_ محل اسکان یه سوله بزرگ هست .. طبق تجربه نداشته ؛ میرویم گوشه بالایی

جایی که دورترین نقطه به در ورودی هست  .. سریع جا میگیریم و پتو  پهن میکنیم

٢۵_ شام رو میخوریم  و کمی دعوا تماشا میکنیم و میخندیم و بعدم میریم  برای نماز

٢۶_ از ۵ تا اتوبوس به اندازه یک اتوبوس  نماز خوان داشتیم

٢٧_ باز هم تاکید میشه " اردوی راهیان نور هست " ..چشمک

 البته من هم  از اون  بیسم ها داشتم و خونمون تو اون شهرک بود

نماز که  سهله ! روزه هم  نمیگرفتم ... زبان

٢٨_ برمیگردیم تو سوله .. واقعا جامون  عالی هست  و نسبتا زود خوابمون میبره !

٢٩_ فردا باید بریم منطقه عملیاتی فتح المبین

٣٠_  یا علی

......

بعد نوشته های حضرت دانشجو

بنده فقط می خواستم اینا رو اضافه کنم :


موقع نماز ظهر آب چند دقیقه توی سرویس بهداشتیش البته قسمت وضوخانه ، قطع شد ! مشکلی بعدا" توی طلائیه و فکه هم برای ما بوجود اومد . البته باز هم موقع وضو گرفتن آب قطع شد . این عبرتی شد که ما در مسیر برگشت نفر اول باشیم در صف سرویس های بهداشتی !!
+
نمازخون ها یه مینی بوس بیشتر بودن . یکسری شون اون پشت مشت ها بودن که صدای دعاشون می اومد
+
اون قسمتش که طرف به اون سید راوی گفت : خب اینا هم مداحی گذاشتن مزاحم ما شدن ، خیلی باحال بود . از همون دار و دسته ته اتوبوسی ها بود اگر اشتباه نکنم .
+
من نمی دونم چرا در سرویس بهداشتی پادگان اینقدر از رنگ صورتی استفاده کرده بودن ! پادگان بود یا هتل ؟!
+
در روز شب و اول سفر ، لذتبخش ترین لحظه صدای کشیدن دستی اتوبوس بود . خرت ن خرت ، خرت . یعنی رسیدیم !
+
یک زیدی هم بود که خیلی به روحانیت ارادت داشت !!  واسه ما هم اسم گذاشته بود : مایکل . البته خودم گفتم بهم بگه مایکل !
+
دستشویی نماز مغرب بود که خیلی شلوغ بود ؟ یکی اومد گفت : آقا اونطرف هم دستشویی هست . یه دفعه همه هجوم بردن اونطرف ، اینور خلوت شد !


 
 
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جنوب

راهیان نور

سال ١٣٨٩

ان شاالله قرار هست از جنوب بنویسیم


 
مجلس تمام گشت و ...
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

همه جمع ما

علیرضا خان با چشمهای خاص

اینجا عرفات هست !! البته  با موتور سواری