روز اول .. اتوبوس
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بسم الله

شاید مقدمه

امسال برای رفتن  به جنوب ؛‌ بهانه جدید داشتیم

آنهم  طلایه دار  بودن نام حضرت زین الدین برای کاروان های راهیان نور امسال

بعد ترش هم  بودن با حضرت والا سردار  دانشجوی هرز  رفتن رو موکد تر میکرد

برنامه های محل سکونت ما و اعوان و انصار همیشگی جور نشده بود تا روز رفتن

مجبور شدیم  با کمی تحقیق به گروهی از دوستان شهرکی از بزرگان سپاه بپیوندیم

ادامه داستان از ..

جمعه صبح ٢٨ اسفند ماه ١٣٨٨

١_ از دیشب قرار شده که ما ماشین  بگیریم و بریم دنبال حضرات و  از اونجا بریم

به سمت محل قرار که جایی هست قرینه محل سکونت ما

٢_ گفته اند ساعت حرکت ٨ هست و ما با اقتدار کامل در راس ساعت آنجاییم

٣_ ما سه نفری هستیم که کمی از  قافله جمع در ابتدا جدا هستیم

۴_ کمی با هم حرف میزنیم و از موقعیت سوق الجیشی منطقه و شهرک سخنرانی

میکنیم و طرح های آفندی و  پدافندی میدهیم ... واقعا  شهرکی هست خاص

۵_ بعد از ١ ساعت  ؛ با موبایل از  سوی فرد واسطه با علمای کاروان هماهنگ و

 به قول خودشان به  آنها  مثبت میشویم تا راه  بیافتیم ( ساعت ٩:٣٠)

۶_ جالبی کاروان ما داشتن ١ بی سیم چی هست با  کد  " زائر" و نداشتن سرپرست

٧_ سرپرست هم که به حمدلله در قالب یه " .... " هست و  ما حتی ندیدیم بگه سلام

٨_ برنامه ته اتوبوس با نوای شاد " لب  کارون ...  چه گل بارون "  شروع میشه

٩_ کمی بعد  در مسیر اتوبان چمران ؛ سخت ترین خبر بهمون میرسه !

١٠_ بچه های کاروان چندسال گذشته ما ؛ امروز راه افتادند و جا هم دارند و ...

١١_ انگار اینها هم فهمیدند که ما  ناراحتی شدیم ! دارند ارواح خاک مرده و زنده

خانوم  حنجره طلایی اونور آبی  صلوات میفرستند !!

١٢_ داریم میریم  جنوب ...  خواستم یادتون نره که سفر شمال نیست نیشخند

١٣_ چندین بار با بچه های اون  اتوبوس هماهنگ میکنیم که کجا همدیگه رو ببینیم

یا به قول  این بیسیم چی به اونها  مثبت بشیم

١۴_ ما کلا از اون اتوبوس ١ساعت جلوتریم .. پس احتمالا بشه قم همدیگه رو ببینیم

١۵_ ساعت ١٢ هست و  اونها  قم  هستند و ما هنوز دم  مرقد امام (ره)  ... 

١۶_ ساعت ٣ هست و ما گم  شدیم ! بقیه جای دیگه و ما جای دیگه

البته بیسیم " زائر" همیشه روشنه و  گزارش میده ..  چه فایده داره ؟

١٧_ نهار تن ماهی هست و با دو دانه خیارشور

١٨_ ما هنوز نتونستیم با بچه های اتوبوس خودمون هماهنگ  بشیم

١٩_  این " دختر بندری " کی هست که اینها اینقدر دنبالش هستند ؟سوال

٢٠_ برای نمازمغرب ایستادیم جایی که رفقای ما ؛ نماز ظهرشون رو اونجا  بودن

٢١_ برنامه اتوبوس ما این هست که دوکوهه  بریم و شب اونجاییم ...

برنامه دوستان کاروان سال قبلی هم  ؛ خواب در  دوکوهه هست

یعنی ما امشب به اونجا میرسیم  .. خداکنه خیال باطل

٢٢_ ساعت ۴میرسیم دم یه پادگان ! همه میگن دوکوهه هست ...

اما خب من که میدونم اینجا دوکوهه نیست ! پادگان شهید محمودکلهر هست

٢٣_ به لطف و یاری خدا ساعت۴:٣٠ بامداد روز ٢٩ اسفند ما داریم شام میخوریم

٢۴_ محل اسکان یه سوله بزرگ هست .. طبق تجربه نداشته ؛ میرویم گوشه بالایی

جایی که دورترین نقطه به در ورودی هست  .. سریع جا میگیریم و پتو  پهن میکنیم

٢۵_ شام رو میخوریم  و کمی دعوا تماشا میکنیم و میخندیم و بعدم میریم  برای نماز

٢۶_ از ۵ تا اتوبوس به اندازه یک اتوبوس  نماز خوان داشتیم

٢٧_ باز هم تاکید میشه " اردوی راهیان نور هست " ..چشمک

 البته من هم  از اون  بیسم ها داشتم و خونمون تو اون شهرک بود

نماز که  سهله ! روزه هم  نمیگرفتم ... زبان

٢٨_ برمیگردیم تو سوله .. واقعا جامون  عالی هست  و نسبتا زود خوابمون میبره !

٢٩_ فردا باید بریم منطقه عملیاتی فتح المبین

٣٠_  یا علی

......

بعد نوشته های حضرت دانشجو

بنده فقط می خواستم اینا رو اضافه کنم :


موقع نماز ظهر آب چند دقیقه توی سرویس بهداشتیش البته قسمت وضوخانه ، قطع شد ! مشکلی بعدا" توی طلائیه و فکه هم برای ما بوجود اومد . البته باز هم موقع وضو گرفتن آب قطع شد . این عبرتی شد که ما در مسیر برگشت نفر اول باشیم در صف سرویس های بهداشتی !!
+
نمازخون ها یه مینی بوس بیشتر بودن . یکسری شون اون پشت مشت ها بودن که صدای دعاشون می اومد
+
اون قسمتش که طرف به اون سید راوی گفت : خب اینا هم مداحی گذاشتن مزاحم ما شدن ، خیلی باحال بود . از همون دار و دسته ته اتوبوسی ها بود اگر اشتباه نکنم .
+
من نمی دونم چرا در سرویس بهداشتی پادگان اینقدر از رنگ صورتی استفاده کرده بودن ! پادگان بود یا هتل ؟!
+
در روز شب و اول سفر ، لذتبخش ترین لحظه صدای کشیدن دستی اتوبوس بود . خرت ن خرت ، خرت . یعنی رسیدیم !
+
یک زیدی هم بود که خیلی به روحانیت ارادت داشت !!  واسه ما هم اسم گذاشته بود : مایکل . البته خودم گفتم بهم بگه مایکل !
+
دستشویی نماز مغرب بود که خیلی شلوغ بود ؟ یکی اومد گفت : آقا اونطرف هم دستشویی هست . یه دفعه همه هجوم بردن اونطرف ، اینور خلوت شد !