رسیدیم و رسیدیم و رسیدیم
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بسم الله

١_ اولین روز فروردین سال 1389 ... محل اسکان ما یه دبستان دخترانه

 در نزدیکی مسجد جامع است ... کلاس اخر راهروی طبقه اول

٢_ همه رو بیدار کردیم برای نماز ... بعد نماز  عارفان بالله ومقربین

درگاه حضرت حق به جای خوابیدن رفته اند ورزش فوتبال و والیبال و لی لی زبان

٣_ دعوت عمومی میشویم که بیاییم و سهمیه صبحانه بگیریم . اتاق 15 نفری ما

حالت سکوت داره! برخلاف دیشب که غوغا بود و کسی نمیخوابید

۴_ ما که بیداریم و ناظر بر اوضاع اتاق و کمی  هم  تو موبایل و گوش به فریاد فوتبالی ها

حضرت دانشجوی هرز هم تشریف میاورند و از نتیجه فوتبالشون میگن و ...

۵_ ما هم بر حسب عادت " گادفاردی" و سود استفاده از لطف و ادب ایشون با حالت

خواهش میگیم که برید و اگرچیزی از صبحانه مانده است را بیاورید

همچنان میکده پر رونق بوده است و با سبدی از چای و نان و حلواشکری تشریف میاورند

۶_میخواهند فریاد کنند که الایا ایهاالناس بیایید صبحانه نوش جان کنید که ....

تجربه میگوید :  یکبار برای رضای خدا و رعایت ادب و ابراز محبت به همه دوستان

فقط با صدایی متین و  به دور ازفریاد بگویید :  بچه هاااااااااا   . صبحانه !مژه

٧_ هرکسی میل داشته باشد و گشنه باشد بلند میشود و میخورد

اری ! همان شد ... ابتدا امر سه نفری شروع کردیم صبحانه خوردن و بعد ازمدتی

شدیم 8 نفر ... کمی گذشت تا همه  بیدار شدند غیر دونفر که ...

٨_صبحانه که تمام شد ! انها هم بلند شدند ! اما دیگر یادگرفتند که حرف گوش کنند

٩_ اتاق را مرتب کردیم و اماده شدیم برای رفتن به  سمت " اروند "

در مسیر اکثرا ساکت بودند و بیشتر میل به  خواب بود

در دور دست های اروند ماشین هااز حرکت ایستادند و ما با پای پیاده رهسپار شدیم

١٠_ ما شدیم آقای دوربینی !  البته چون فقط سه تا دوربین روی شانه داریم

١١_ از احساسات و  اروند نوشتن را " من "بلد نیستم .. کار دل است

باشد برای دل خودمان که شاید به اروند خاطرات وصلش کنیم

١٢_ آقای خارجکی و سیاه پوست میبینیمعینک

همه هوار شده اند روی سر ما که  " بیا برو با  اینها حرف بزن .. بیا با اینها 

مصاحبه  کن ..بگوچرا امده اند و چه میخواهند "

غافل از اینکه " پدر امرزیده ها ! طرف را یک جا نگه میداشتید بعد میامدید سراغ من

که بیا و برو مصاحبه کن   .....  " الان من هستم و اونها نیستند"نیشخند

اما خب  اروند که جای گم  شدن نیست  ...  ایشالا  بعدا گیرشون میاریم

١٣_در سوله نمایشگاه بزرگ کتاب اروند خوب میگردیم ... راهنمای تور کتاب خوانی 

 وکتاب خریدن هستیم  و شبیه توریست ها حرکت دسته جمعی داریم

شکر خدا کتابهای پارسال که معرفی کردیم ؛ خوب به  دلها نشسته

١۴_ خودمان هم به برکت جیب حضرت دانشجو کتاب خریدیم

اما خب به  برکت حواس جمع ایشانهم  ؛  گم شد

١۵_ کنار اروند که رسیدیم ؛ دوباره اقای خارجکی دیدیم و این بار دیگر معطل نکردیم

عربی و انگلیسی بچه های کاروان بهتر از  زبان مادری اینها بود !

خلاصه اش گفتند که امده اند که امده باشند و ببینند انچه ندیده اند

حیف فیلم و وقت که صرف کردیم  برایتان !!!!!نیشخند

١۶_ مسیر برگشت شاید برای من پر ثمرترین و مثبت ترین حرکت کل اردو بود

انهم صحبت با مسوول برنامه های یادبود شهدا که اخرینش همان " شهید ناصرکاظمی " بود

قرار شد برای سردار شهید مهدی زین الدین ما طرح بدهیم و انان پول بدهند و اجرا کنیم

خلاصه اش  این شد که ما با اشتیاق زایدالوصفی خودمان را به دردسر بینهایت انداختیم

١٧_ ظهر نهارماهی بود !!!!   انهم سبزی پلو با ماهی  !!!  نوووووش جانمان

١٨_ بعد از نهار و  بازی محبوب همه دوران ها " مافیا "، اماده حرکت شدیم

 به  سمت  شلمچه ... غروب شلمچه یعنی زندگی کردن 

١٨_ البته همانجا بود که دوربین ها ما را گیر انداختند و مصاحبه گرفتند

به قول یکی از بچه ها : رفتیم رو انتن ! خدا به  داد  ملت  برسه

٢٠_ غروب شلمچه خیلی عکس گرفتیم

اخرینش به  دل نشست وقرار شد همان بشود پوستر برنامه شهید زین الدین

٢١_ نماز را  در شلمچه خواندیم و با حسرت برگشتیم ...حسرت افسوس

٢٢_در راه برگشت بازهم "مافیا" بازی کردیم و هرکسی به گونه ای خود را  نشان  داد

بعد شام طولانی ترین باز مافیا انجام شد ...  بازی که تا 12 طول کشید

٢٣_   دیگر نوبت خوابیدن است ....  و مثل همیشه بسم الله خواببای بای