اروند
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

روز سوم به قلم دانشجوی هرز

به نماز جماعت صبح نمی رسیم . هورا !!
+
خوشبختانه آب سرویس بهداشتی مدرسه محل اقامت ، هماهنگ است
+
آخرین نفر هستیم که تقریبا" داریم نماز صبح را داخل اتاق می خوانیم .
برادرا چشمها را درویش کنند که ما یک وقت ریا نکنیم !
+
خدایا خودت رحم کن با این جماعت الهی قلبی محجوب ! اخوی بگذار بخوابیم .
مناجات کوفه ، آنهم بعد از نماز صبح ؟ عادت نداریم . عرفان مان قلمبه می شود می زند به قلب مان . خدای نکرده یک وقت آدم می شویم !
+
ناز نفس خواننده و مستمع ! ما که چرت می زنیم به عنوان تعقیبات .
+
یک حاج آقایی همراه ما هستند از سلسله معظم روحانیت . از آن جانبازهای  جنگ که نصف شان را توی جنگ جنگ جا گذاشته اند . چشم و پا و شکم و ... .
بعدا" هم چنان رکبی به ما زدند که ... باشه به وقتش !
+
بچه های هیات تهرانسر توی حیاط دارند ورزش می کنند . حاج آقای مذکور هم به هکذا  حتی با این حال خرابشون! قابل توجه خواب آلو(د)ها
+
رسول می گوید : با شماره سه می پری بالا پاها رو جمع می کنی . اولین پرش ما مساوی است با گرفتن عضلات ، مرسی آمادگی بدنی !! برویم دو دور بدویم
تا توی نرمش جان به جان آفرین تسلیم نکرده ایم .
+
خوابمان نمی آید . دلمان هم نمی آید بگذاریم بقیه بخوابند . هوار می کشیم
که : " بکن به گلش دیگه " ! آخه سه تیمه و برنده به جا است . هنوز آفتاب
هم نزده.
+
یکی دوبار سر و ته زمین را می دویم، هن هن مان بلند می شود . معلوم نیست
ورزش دشمن اعتیاد است یا دشمن خود انسان !
+
همزمان با طلوع آفتاب ، فوتبال هم جمع می شود . کاشف به عمل می آید این حقه ای ! بوده که ملت بین الطوعین بیدار بمانند . جمع می شوند وسط زمین
دعای سلامتی امام زمان علیه السلام می خوانند . صد رحمت به الهی قلبی
محجوب های نماز صبح و مناجات مسجد کوفه ! معلوم نیست آمده ایم مسافرت و
خوشگذرانی یا آمده ایم ریاضت کشی و کف النفس ؟!
+
این ملت چرا از خواب بلند نمی شوند . حیف که هنوز یخ ما و یخ آنها باز
نشده . وگرنه یک سطل آب برای عین 15 نفرشان بس بود !
+
بر و بچه های پشتیبانی  صبحانه را می آورند . مجددا" از شهرداری تهران تشکر می کنیم
+
به ما می گویند مسئولتان را بگویید بیاید به تعداد نفرات اتاق صبحانه
بگیرد . اتاق تهرانسری ها به همت صادق و رسول و حبیب و ابراهیم عین پلنگ
بیدارند . آنها را جای مسئولمان جا می زنیم و می رویم صبحانه را می گیریم
. آره داداش .  وقتی مسئولیت های لشکر رو تقسیم می کردن ما را بیخودی به
مقام ستون پنجمی منصوب نکردند که !
+
آقا بلند میشی چایی ات رو بخوری یا .. چایی رو خالی کنم روی سرت ؟!
+
بطور تصاعد فیبوناجی ملت به سفره می پیوندند ! حلوا شکری اش را می توان
به عنوان بلوک ساختمانی استفاده کرد .
+
حمله ... نه ، حرکت بسوی اروند و قبلش خواب مفصل توی اتوبوس .
+
یک فروند جای خواب توپ ته اتوبوس کشف شده . با تشکر از سرتیم و خودمان
.(آیکون منتها الیه اشراف اطلاعاتی !)
+
سرتیم مان تپ و تپ دارد عکس می گیرد از دوستان . اگر اخلاقش را خوب کند و
معدلش را هم بیاورد بالا ، معرفی اش می کنیم به ... خودمان هم نمی دانیم
کجا ، ولی عکس ها صد در صد تضمینی است . گزینش حزب الله لبنان هم نمی
تواند انقلت بیاورد. البته خود سوژه ها هم الهی قلبی محجوب هستند .
+
می رسیم به اروند کنار .خیلی خیلی شلوغ است ... سلام بر شهدای غواص
+
برای رفتن به سمت اروند باید از یک پل عابر رد شویم ! یکی هم آنطرف تر
است که بر می گردند . اینقدر شلوغ است که یک گروه خانم ها و یک گروه
آقایان یکی در میان و به نوبت باید عبور کنند. آقا تا شهرداری تهران همین
اطراف است بدهید دو تا پلی ، تونلی چیزی بزند که ملت در عذاب نباشند.
+
اروند خوش می گذرد . خوش گذشتنی . آدم خارجکی هم می بینیم . بحمدالله
اکیپ مان کامل است . همت مان مضاعف باشد در جا می توانیم یک گردان تشکیل
بدهیم . طلبه و کاسب و دانشجو و دانش آموز و معلم و شوفر و روحانی و ...
+
بر می گردیم به همان مدرسه برای ناهار و کمی هم نماز . آقا ! ما که آمده
ایم جنوب . دیگه این نماز خوندن چیه ؟پس ما چه فرقی داریم با آنهایی که
رفته اند کیش ؟!
+
باز هم به نماز جماعت نمی رسیم. هورا !! البته به سبزی پلو با ماهی هم
نمی رسیم . شهرداری تهران ! آخه من چی بگم به تو ؟ مگه سبزی پلو با ماهی
، نوشابه است که بدون نماز جماعت نمیدی !!
+
می رویم اتاق تهرانسری ها . با این هیکل 65 کیلویی مان شاخ و شانه می
کشیم برای گنده لاتشان . نامردی نمی کند و برای ما جشن پتو می گیرد ،
البته بدون پتو . چنان با کف پا می رود روی قفسه سینه مان و تأکید هم می
کند ! که تا بعد از عید در نشست و برخاست و دراز کشیدن معمولی هم مشکل
داریم !
+
بعد از ظهر می رویم شلمچه .با همین سرعت ، می توانیم تا سیزده بدر نصف
خاورمیانه را زیارت کنیم !
+
رفیق مان که طلبه است در شلمچه دارد حساب کتاب می کند : از اینجا تا بصره
4 ساعت پیاده می رویم ، از بصره هم یک ماشین می گیریم تا کربلا آنهم فوقش
بشود 4 ساعت ، در کل می شود 8 ساعت . به ما رو می کند که پای کاری ؟!!
+
در شلمچه هر کسی در حال خراب و داغان خودش است. به ما که بنز نرسید ،
میکروفون هم به هکذا !
+
نماز جماعت مستانه ای دارد این شلمچه .
+
شب را بر می گردیم به مدرسه و محل اسکان . باز هم گرگفیا داریم امشب.خدا
را شکر نماز مغرب را به جماعت خوانده ایم ، شام بهمان می رسد. با تشکر از
خود خدا ! شام هم بندری است. به قیافه ی حجمش نمی خورد که چاه ویل معده
ما را درمان بکند . به خصوص که پشت معده بعضی هایمان ، تایتانیک هم
وایساده . معلوم نیست بندری را با نون می خوریم یا نون را با بندری .
البته ما که سیر شدیم . خدایا بقیه گرسنه ها را ... سیر کن .
+
جناب خیبرشکن که گادر فادر هم هست خیر سرش ، می فهمد که دو شب است ما
داریم تقلب می کنیم در بازی . آبرویمان را می برد توی جمع. ما هم مجبور
می شویم که دیگر تقلب نکنیم . البته تقلب آنطوری . وگرنه برای تقلب در
مافیا ، هزار تا راه وجود دارد . بنده خدا جناب خیبرشکن فکر کرده ما هم
الهی قلبی محجوب هستیم ! اصولا" ما معتقدیم بازی جوانمردانه یعنی کشک .
بازی بدون تقلب چه لذتی دارد ؟ پس فرق ما با آنهایی تقلب کردن بلد نیستند
چیه ؟! چشم بستی ، چشم دگر باز شد. آره داداش .
+
باید بخوابیم دیگر . بعد از نماز صبح ، حرکت است . قرار است صبحانه را هم
در اتوبوس بدهند . با این حساب نه مناجات مسجد کوفه داریم ، نه فوتبال .
بین الطلوعین را هم می توانیم بخوابیم .همین که آمده ایم جنوب کافی است
دیگر . کیش که نیامده ایم !
+
سر مجروح قناری ، رو تن خسته ی جاده ؟ به به ، هورا