طلاییه و هویزه ...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بسم الله

روز چهارم ( قسمت  اول )

حضرت دانشجوی هرز

همچنان در حال چرت زدنیم . آخر اتوبوس در تصرف گرگفیا بازها است . کمابیش نغمه دهن دره می آید
+
دوستان کم کم بیدار می شوند . حاج آقایی داریم در اتوبوس که یک مقدار خشن هستند ( با آن حاج آقایی که قبلاً ذکر خیر کردیم متمایزند).توضیح می دهند

وضعیت زمان جنگ را ، بعد هم امتحان می گیرند ! ما که می ترسیم جواب بدهیم ، جوابمان اشتباه باشد ، همانجا پیاده مان کنند. البته به پاسخ صحیح جایزه هم می دهند . البته سرتیم ما  جواب را گفت  ... اما گفتند  باید مکتوب باشد !!! بعدا معلوم شد جواب همان بوده و کسی زرنگی کرده و جواب سرتیم را نوشته و به اسم خودش جایزه اصلی که کوله و هدایای نفیس بود گرفته ... اما  اینجا به برنده یک دانه عکس از مجموعه ردپای باران هدیه می دهند." طیباً طاهرا...حاج آقا التماس دارم!"
+
مقصد طلایه است.خوبی سرتیم ما این است که قابلیت نویگیتور را دارد.کافی است دو کلمه بهش بدهی ، ریز آمار مقصد وتاریخچه و سیر تحول و خاطرات
بزرگان و نقاط عطف و بلاخره همه چیز مناطق را تحویل می دهد.خجالت بلاخره ما هم
که با هر کسی رفیق شیش نمی شویم ( بماند که ما حلقه 20 به بعد ایشان هستیم احتمالاً!) ( باور کنید اشتباه میکند !)
+
نزدیکی های یادمان طلایه که می رسیم ، یکی از راویان جوان می آید داخل اتوبوس برای ادای توضیحات . از آنهایی است که حیف است که شهید نشود.هرچندکه ما به علت ته نشین بودن ، خیلی از توضیحاتش را متوجه نمی شویم.ته نشینی هم عالمی دارد ( یاد ته اتوبوسی های آن کاروان اول افتادم!)
+
پخش می شویم در طلایه .ما که باید برویم برای تجدید وضو ، چون احتمال دارد نماز ظهر و عصر را همینجا بخوانیم  . از شانس ما اینقدر شلوغ است که داریم به تارک الصلاة شدن فکر می کنیم ! زید جوانمردی ، آدرس سرویس های فرعی را نشانمان می دهد. میرویم داخل و همین که برمی گردیم ، آب قطع می شود ! وضو نگرفته ، حیران هستیم که تانکر آبی که از لوله اش باریکه ی آب جریان دارد ، سر می رسد . سرتیم امر می کند که در حال حرکت تانکر ، وضو بگیریم ! ما هم گوش می کنیم و در نتیجه نصف شلوارمان گلی می شود ،آخرش هم تا تانکر می ایستد ، راننده کامیون می توپد به ما که نباید از تانکر وضو بگیریم. بنده خدا خبر ندارد که " ما تو خاک عراقش نماز خوندیم غصبی نبود
، اینجا که خاک خودمونه". آخر سر می رویم مثل بچه آدم در همان وضوخانه ،وضو می گیریم و بر می گردیم و چپ چپ به سرتیم نگاه می کنیم !
+
مسلح به دوربین وارد محوطه یادمان می شویم. می آییم از دوتا خواهر و برادر جغله که نشسته اند و ساندیس می خورند عکس بگیریم .نگو که تنظمیات دوربین عوض شده . سوژه از دست می رود . ساندیس خوری در آن ایام دست کمی از جهاد نداشته است ها !نیشخند
+
یک پرچم سرخ رنگ هست که رویش نوشته " لبیک یا خامنه ای " و زیرش هم نوشته
سازمان بسیج دانش آموزی ، خودمان را می کشیم که در حالی که باد پرچم را به اهتزاز در می آورد و نوشته اش خوانا است ،  زاویه اش را با گنبد طلایی رنگ یادمان میزان کنیم .زیدی که شاهد عرق ریختن و تلاش چند دقیقه ای ما است با لحنی عاقل اندر سفیه در می آید که : " بلاخره میخوای یه جوری اون بسیج دانش آموزیش خونده بشه دیگه ! " می خواهیم زید را پرتش کنیم داخل کانال آبی که از همان بغل رد می شود! با این همه تجربه و دنیا دیده گی ، فکر کرده ما هنوز دانش آموزیم !!
+
همین بازیگوشی هایمان کار دست مان می دهد . سرتیم و بقیه کاروان را گم کرده ایم . به مصیبت طی کردن نصف طلایه، سرتیم را پیدا می کنیم. می رویم داخل یادمان شهدا . در راهروی مجاورش چند تابلو_خاطره گذاشته اند . تابلو خاطره یعنی خاطراتی که با عکس شهید مربوطه نصب شده به دیوار. سر تیم که مقابل تابلو خاطره مهدی زین الدین می ایستد ، چراغ هشدارمان روشن می شود که باید تنهایش بگذاریم به حال خودش.
+
زورمان می کنند دو رکعت نماز بخوانیم در کنار مزار شهدای طلائیه. اینها هنوز برایشان جا نیفتاده همین که آمده ایم جنوب کافی است دیگر ! نماز هم نخواندیم ، نخواندیم !!
+
حرکت به سمت اتوبوس و هویزه . نماز را هویزه قرار است بخوانیم . تکلیف ناهار معلوم نیست ! این کاروان ما انگار نمی داند که اول وجود ، بعداً سجود !
+
می رسیم به هویزه . از ترس قطع شدن آب در همان آبخوری های بغل گذر وضو می گیریم !
+
اینجا برای نماز جماعت جا نیست . با اینکه بلافاصله بعد از تمام شدن هر نماز یک گروه دیگر نماز را اقامه می کنند ، ولی اصلاً نمی شود ما برویم داخل نمازخانه. می رویم در همان حیاط بغل قبر یکی از شهدا نماز را فرادی می خوانیم . خدا قسمت همه کند ، عجیب حال می دهد . آدم ناجوری مثل من هم ، لذت می برد از نماز در این فضا.
+
بعد از نماز با سرتیم می رویم داستان سیستان و ازبه امیرخانی را می خریم
. در ضمن در هویزه ، بلاخره پیگیری ها نتیجه می دهد و پوستر شهدا کشف می شوند . از ولع جمع ، 4-5 تا پوستر شهید زین الدین می گیریم . نا سلامتی امسال ، به نام شهید زین الدین است ولی از قرار معلوم مسئولان خیلی در جریان نیستند .متفکر
+
آن حاج آقای جانباز را جلوی اتوبوس می بینیم . داستان سیستان را از ما می گیرد که تورقی بکند . چراغ  سیاست مان چشمک می زند که کتاب را به حاج آقا هدیه بدهیم ! بلاخره شاید حاج آقا جایی مسئولیت داشته باشد و ... می دانید که منظورمان را ! حاج آقا سعی می کند دست ما را رد کند ، ولی مگر ما دفعه اولمان است ؟! حاج آقا هم که از این سخاوت و ایثار ما غافلگیر شده ، اسم ما را می پرسد که جبران کند بعداً.ایثاردان مان دارد می ترکد !
+
حمله به سمت ناهار با پیش غذای مافیا . اینقدر مافیا بازی کرده ایم ،
تهران که برسیم که توی همان عوارضی اینترپل جلب مان می کند.
+
ناهار عدس پلو(؟) بود با دوغ . که به عنوان میان برنامه مافیا بود. حرکت می کنیم به سمت سایر مناطق عملیاتی از جمله دهلاویه و چزابه و ... یک جایی که آبستن حوادث مختلفی است !


ادامه دارد.فعلاً نمی کشیم دیگر بنویسیم . سفرنامه ابن خلدون که نمی خوانید