روز 4
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ادامه روز  چهارم

اصل برنامه  (فکه)

قضیه ی اردو دیگر تکلیف شده . باید همه جای مناطق عملیاتی را زیارت کنیم
برای همین در دهلاویه و بعضی مناطق دیگر فقط از پشت شیشه اتوبوس زیارت می کنیم.
+
چزابه می رویم پایین و زیارتی می کنیم فضای یادمان نیمه کاره را و سعی می
کنیم قسمتی هایی از سفر به چزابه را به یادمان بیاوریم ( به یاد خودمان ،
نه سازه یادمان ) که متأسفانه ناکام می مانیم چون حتی یکبار هم کاملش را
ندیده ایم.
+
حرکت به سمت فکه با موسیقی متن فیلم محمد رسول الله ( البته در ذهن خودمان ) .
+
راننده اتوبوس یک غری هم می زند که بچه ها اتوبوس را به مخزن مکانیزه
زباله تبدیل کرده اند! همین کافی است که در ذهن یکی دو نفر جرقه هایی زده
بشود !
+
فکه . برادرا بریزین پایین . ته خط که میگن همینجا است . ته خط همه چی .
+
آقا ! ما این کلیه مان را دیگرباید جدی جدی اهدا کنیم . از ژنراتور هم
بیشتر کار می کند. می رویم وضو بگیریم . دوباره آب قطع می شود !!با تشکر
از متصدیان آب در مناطق عملیاتی جنوب . این جمله سر تیم را باید بدهیم با
آب طلا بنویسند بگذاریم توی جیب مان : " تو لب دریا هم که میری ، یه
استکان آب با خودت ببر ! "
+
چشممون روشن ! دو دقیقه رفتیم وضو بگیریم ، تیم و کاروان فکه را به هم
ریخته اند . از قرار معلوم برادران مسئول مستقر در فکه احساس تکلیف کرده
اند که با نزدیک شدن غروب ، منطقه باید از زوار خالی شود ، خب کاروان ما
و مسئولینش هم احساس تکلیف نکرده اند ! خلاصه بی سیم و بی سیم کشی و
اسلحه و اسلحه کشی و تماس با بالا و .... یاد این جمله توی کتاب داستان
سیستان امیرخانی می افتم ، جایی که محافظان حضرت آقا با مردم درگیر می
شوند و نویسنده به نظرش رسیده که هر گروه خواسته اند آقا را از دست دیگری
نجات بدهد !! ظاهرا" قضیه فکه هم همین بوده و کاروان ما و مسئولین منطقه
فکه خواسته اند که منطقه را از اشغال آن دیگری ، آزاد کنند. البته ما که
دیر رسیدیم وگرنه ... نه زورمان می رسید برویم در گیر بشویم ، نه زورمان
می رسید مسئول کاروان را راضی کنیم . نا سلامتی مسئول کاروان مان دقیقا"
سه برابر ما بود ( اهمیت این موضوع همان شب معلوم شد ! )
+
چند نفر از جمله سر تیم ، در حال و هوای درگیری رفته اند زده اند به خط !
چه بسا 50 متر هم جلوتر . ای تک خورها.فلذا ماجرای درگیری و نفوذ را
واگذار می کنیم به نقل خود سرتیم.
+
بقیه نشسته اند در نقطه ای که «برادرهای احساس تکلیف کرده » سد معبر
کرده اند ، دارند زیارت عاشورا می خوانند . حال همه از دم گرفته است که
نشده بروند فکه را بگردند. برای همین توی زیارت عاشورا راحت تر گریه می
کنند.« احساس جا ماندگی» در این لحظات کمی قابل لمس است .
+
یکی دو تا کاروان دیگر هم هستند . نماز جماعت مغرب و عشا ، مقابل یادمان
فکه . مرد می خواهیم جلوی این نماز خواندن را بگیرد !!
+
می خواهیم با سر تیم مسابقه سرعت و مصرف آب در ضو بدهیم . البته رشته های
تخصصی مان فرق می کند . ایشان وضوی سرعتی می گیرند . ما وضوی قدرتی !
+
پخش زنده اذان در فکه ... بر سر مکبری با سر تیم یکه به دو می کنیم که ما
باید کوتاه بیاییم و کوتاه هم می آییم . بلاخره شایسته سالاری تهران و
جنوب که بر نمی دارد . مسجد پیرمردها که نیست که فکر کنیم ملت صدای ما
تحمل می کنند!
+
یک نماز خوانده می شود در فکه ... که این احتمال وجود دارد بعد از نماز ،
احساس شب های حمله در بعضی زنده شده باشد .
+
حرکت به سمت دزفول برای شام و خواب . فردا باید برگردیم . تازه داشتیم
متوجه می شدیم که نماز و اردوی جنوب نافی هم نیستند ها !حالا باید
برگردیم .ای بخشکی شانس.
+
تا برویم برسیم به دزفول همه گونه ژانگولر موجود است از خاطرات حاج آقای
کاروان تا سرودهای درخواستی و لهو و لعب ! تعریف از خودمان نباشد ، چند
تا سرود کذا برای اردو بلدیم که ... خیر سرمان آمده ایم جنوب ، معنویت
مان را ببریم بالا، نیست که زیادی که حال معنوی مان زده بالا ،حالا دارد
سر ریز می کند .
+
محل اسکان در دزفول یک جایی متعلق به شرکت توانیر است به گمانم . با سر
تیم نقشه کشیده ایم برای آن جای خواب ته اتوبوس . به این شکل که بعد از
اینکه همه اتوبوس رفتند پایین ، برویم به راننده بگوییم : سلام ، چطوری
؟! بی زحمت جارو و خاک اندازتان را بدهید اتوبوس را جارو کنیم و النظافة
من الایمان" و الهی قلبی محجوب بازی در بیاوریم . در حقیقت راننده اتوبوس
را بخریم برای فردا که می خواهیم آن ته بگیریم بخوابیم ! احسنت به این
اخلاصی که داریم . یاد مهاجرین صدر اسلام می افتیم وقتی این احوالات
خودمان ،یادمان می آید !!
+
شام ، پلو مرغ و یک فروند نوشابه ! جای شهدا خالی .
+
از ما به همه نصیحت . اگر اردوی جنوب رفتید ، سه راهی برای پریز های برق
یادتان نرود وگرنه یک موقع دیدید دو سه روز باید با تلفن همراه بدون شارژ
زندگی بکنید .
+
کاروان تهرانسری ها برای یک بنده خدایی جشن پتو می گیرند ، رییس کاروان
که گفتیم سه برابر ما بود ، ده متر دوید و سرعت گرفت و خودش را انداخت
روی آن بنده خدا !! از وضعیت فعلی آن بنده خدا دیگر خبری در دست نیست .
+
یادمان می آید که ساک مان توی اتوبوس جا مانده . می رویم ساک را بیاوریم
با اخم های در هم رفته راننده اتوبوس مواجه می شویم . اِ اِ ... حاجی
الان اتوبوست را رو جارو زدیم !  بابا منم .همون که آشغالا رو می برد
بیرون اتوبوس ! با این حساب فردا خبری از آن جای خواب ته اتوبوس نخواهد
بود  احتمالا". با تشکر از اخلاص و قلب محجوب خودمان !
+
قرار است به بهترین عکس های تلفن همراه که بچه ها گرفته اند جایزه بدهند
و چند نفر از مسئولین کاروان دارند عکس های ارسالی به جشنواره را چک و
خنثی می کنند ! ولی آقا چه جایزه ای ، چه کشکی ، ... ماجرایی داشت این
جوایز در روز برگشتن به تهران
+
اینجا حمام هم دارد. سر تیم می رود حمام و تا حدودی سرما می خورد . ما
حمام نمی رویم ، سرما هم نمی خوریم .
+
بچه شلوغ نکن بگیر بخواب . 021 تو را می خواند !