روز آخر
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

عینکروز آخر

به  قلم  دانشجو هرز

بسم الله

+ آقا پاشو بار و بندیل رو جمع کن که باید برگردیم خراب شده ی پایتخت
+ آقای مسئول کاروان ! گشنه و تشنه این خیل عظیم رو کجا می بری به سمت
تهران ؟ " ما بی آب و دونیم "
+ بابا روزهای قبل حداقل یک حلوا شکری پاره آجر می دادید دست ملت به جای
صبحانه . بودجه ته کشید آقای شهرداری ؟
+ می برندمان داخل یک امام زاده در همان شهر دزفول . صبحانه که نداده اند
هیچ ، من مانده ام با شکم خالی ، معنویت مان کجا بود برای زیارت .
+ از قرار معلوم صبحانه را همینجا می دهند. هورا !
+ فضای امام زاده حرف ندارد . دار و درخت و حوض آب و هوای خنک
+ وضو می گیریم و زیارت می کنیم . آخر از همه هم این کار را می کنیم که
خلایق ما را ببینند .
+ صبحانه عبارت است یک کاسه آش پر ملات و تا حدودی تند !
+اتوبوس تهرانسری ها برای یک بنده خدایی نقشه می کشند و پرتش می کنند توی
حوض آب . بچه تهران است و همین شرارت هایش دیگر
+ یکی از دوستان ما را مجبور می کند برایش عیدی بگیریم ! از فرط خجالت کم
رویی می رود خودش یک سررسید انتخاب می کند ، به ما می گوید این را بخر و
به من عیدی بده !نیشخند
+ می خواهند جوایز مسابقات برگزار شده در طول اردو را به برندگان بدهند .
بحران آغاز می شود .
+ دست اندرکاران برگزاری اردو جوایز را درو می کنند بطور خانوادگی ! خدا
به شان رحم کند .
+ صدای اتوبوس تهرانسری ها در آمده که یک جایزه درست و درمان هم نگرفته
اند . صدای اتوبوس ما هم که همیشه بلند است .
+ سوار بر اتوبوس ها می شویم ، از امامزاده می زنیم بیرون و حرکت به سمت
تهران . اعتراضات همچنان ادامه دارد
+در این گیر و دار حاج آقایی که به ایشان " داستان سیستان " را هدیه
داده بودیم ما را فرا می خواند و یک مجموعه جای پای باران ( رد پای باران
؟ ) در باره خاطرات و عکس های حضرت آقا در جنگ تحمیلی به ما هدیه می دهد
. بلاخره روحانیت هم بلد است در چه زمانی وارد بشود و چه کسانی را بخرد !
+ می رسیم ته اتوبوس ، دوستان مجموعه را از ما می گیرند برای دیدن . و
متقابلا" می زنند توی گوش هدیه ما . رفت که رفت . بابا اینهمه معنویت و
گذشت و فداکاری و اخلاصی که همه تون دم می زدید همین بود ؟
+ توی اتوبوس بچه ها قاطی کرده اند . شعار می دهند بر علیه مسئولین
کاروان . هر لحظه بر لهیب آتش اغتشاشات افزوده می شود .
+ یک نفر پیشنهاد می دهد در اعتراض به این حرکت سیاسی مسئولین اردو ، سطل
آشغالهای اتوبوس را آتش بزنیم !(جناب خیبرشکن نبود)
+ یک نفر دیگر دارد فیلم برداری می کند از اعتراضات برای پخش در ماهواره
+ یکی دارد گزارش سرخود می دهد . آخرش هم می گوید : کسری ناجی - بی بی سی !(اصلا جناب خیبرشکن نیست)
+ ته اتوبوس شده است کف خیابان های تهران در هفته اول پس از انتخابات!دوستان راهپیمایی مسالمت آمیز هم می کنند !
+ سیبل اعترضات مسئولی است به نام آقای مهدی عباسی که موفق شده اند حجم
زیادی از جوایز را به خود اختصاص بدهند . شائبه تقلب موج می زند در فضا .
+ بچه های ته اتوبوس اجازه صحبت به مسئولین را نمی دهند . تا بنده های
خدا می ایند توضیح بدهند ، بچه ها یا شعار می دهند یا با صدای هماهنگ "
باشه ، باشه " بنده های خدا را سنگ روی یخ می کنند.
+ یکبار هم آقای عباسی می اید دو جمله می دهد ولی کار با این توضحیات درست نمی شود
+ بنده خدایی در می آید که : " آقای عباسی ! شما اردو رو اداره می کردید
توی این چند روز " . اتوبوس می ترکد!خنده
+راننده که از اینهمه سر و صدا قاط زده است محکم می زند روی ترمز تا بچه
ها فتیله را پایین بکشند .
+ برای نماز ظهر می رسیم به پل دختر . با احتساب تمامی تجربیات این چند
روز ، ما به نحوی عمل می کنیم که اولین نفر برسیم به سرویس های بهداشتی .
ایندفعه اگر بخواهد آب قطع بشود ، با دفعات قبل می شود 4  دفعه !
کاروان می رسد و پشت سر ما و سرتیم صف می بندد . تیم یعنی همین !
+ نماز خانه بین راهی پلدختر : فاجعه !
+ناهار تن ماهی داریم . برو آقا دلت خوشه . تن ماهی مگر جواب انرژی ما را می دهد . باسر تیم و دو نفر دیگر می پیچیم به سمت بازارچه همان حوالی  و ساندویچ را می زنیم توی رگ . البته ما که مقداری گرسنه تر بودیم قبلش با مقادری کیک ، معده مبارک را آلماتور بندی می کنیم !
+ خوشبختانه کسی متوجه پیچیدن ما چهار نفر و نامردی در حق سایرین نشده
است . خب تیم ما هم اینقدر قوی عمل می کند که آنها متوجه نشوند . ناسلامتی تیم و سرتیم را که نه از درخت چیده ایم و نه از توی جوب آب گرفته ایم !
+ تا بعد از ظهر به انواع سرگرمی ها نظیر مافیا و گفتگو و بازی فیلم و سریال و کارتون مشغولیم
+ بازی فیلم و سریال کارتون از این قرار است که یک گروه اسم فیلمی را میگوید ، گروه دیگر باید با حرف آخر آن ، فیلم و سریالی را بگوید که حرف اولش ، حرف آخر آن باشد ( قطعا" فهمیدید چی شد ! )
+ بعد از ظهر نمایش فیلم داریم . با نمایش " کتاب قانون" برنامه شروع می شود . بابا بزارید برسیم به تهران ، بعد فسق و فجور را شروع کنید !
+ نماز مغرب اراک هستیم
+ یک اتفاق باور نکردنی ! آن کاروان اولی که باهاش آمده بودیم و کلی مرارت کشیده بودیم از دستش ، همینجا قرار است نماز بخوانند !! استتار و اختفاء در دستور کار ما و سایر اعضای تیم قرار می گیرد
+صف سرویس بهداشتی فوق العاده شلوغ است . آنطرف تر یک پارک هست با سرویس
بهداشتی . مثل گلوله هجوم می بریم به سمتش . مجددا" ما جزو اولین نفرات
هستیم توی صف. و به این گونه انتقام خود را از قطعی های آب سرویس های
بهداشتی در این چند روز به طور کامل گرفتیم . هورا !
+ شام : نفری یک فروند نان لواش ، پنیر و گوجه . باید برویم بنشینیم توی پله های در عقب اتوبوس و نوبتی بخوریم و برگردیم سر جایمان
+ و حالا حسن ختام اردو : نمایش فیلم آزانس شیشه ای که قبل از توقف برای
نماز داده بودیمش دست اپراتور سینمای اتوبوس برای پخش
+ ملت حال می کنند با آزانس شیشه ای . سعی می کنند نفس شان در نیاید
+ اواخر سی دی اول فیلم گیر می کند و حال همه گرفته می شود . البته هر سی
دی دیگری هم این همه استفاده میشد ، دیگر بالا نمی آمد چه برسد به اینکه
تا آخر سی دی یک پخش بشود
+ تماس می گیریم با منزل که ما دیر می رسیم . اگر نصفه شب دیدند صدای در
می آید ، ما را با دزد اشتباه نگیرند یک وقت !
+ رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمی رسیدیم .
+ تهرانسر جمع از همدیگر جدا می شوند . دیگر کی قسمت بشود با هم برویم
اردوی جنوب ؟ خدا می داند و بس
+ . می رویم سوار ماشین بشویم برای رفتن به میدان آزادی و از آنجا هم به
سمت خانه ساعت حدوداً 12 شب است. سرتیم در آخرین دقایقی که با هم هستیم
سوتی می دهد . بلاخره تیم بودن سرجایش . منافع شخصی هم سرجای خودش . شاید افشای این سوتی روزی بدرد ما خورد ! ( اعلام  کد  بفرمایید )
+ بعضی از دوستان از جنوب نرسیده ، می روند که سوار اتوبوس بشوند بروند
مشهد . احسنت به همت.
+ پایمان که می رسد به میدان آزادی ، هر چه معنویت جمع کرده بودیم ، می پرد!

پایان سفرنامه اردوی جنوب - نوروز 1389
این سفرنامه تقذیم می شود به طلایه داران و سردارن شهیدی که امسال مناطق
عملیاتی جنوب مزین به بزرگداشت آنها بود :
سرلشکر خلبان ، شهید مصطفی اردستانی و شهید پاسدار ، آقا مهدی زین الدین
فرمانده خیبرشکن لشکر 17علی بن ابی طالب