دل من اسیز زلفت شده و خبر ندارم ...
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شنبه ٣ مرداد ١٣٨٨

بال  ملائک وا شده  شب شب نمازه

آسمون پرواز ما ؛ تا مدینه  بازه

شب فرار  غمه

ماه و ستاره همه

میگن خوش اومد به تو 

گل پسر فاطمه

١_  وای که چه لذتی داره این صدای اذان مسجدالنبی ... یک رنگ سبز در زمینه

بینهایت سفید سفید ... در کلام ناقص من  نمگنجه قلب

٢_  میرم توی مسجد و ردیف های جلو ...  شاید ردیف هفتم !! البته به  زور خودم رو

جا کردم ! دوست داشتم یه شیعه بین  اینهمه پیر سنی معلوم باشه ..

٣_ میگم این امام  جماعت صبح فرق داره ...رکعت اول آیه ۵٢ سوره عنکبوت رو

خوند ! جالب بود  .. آخه دیشب همین  آیه در جواب  استخاره اومده بود

۴_  بعد نماز برای اهالی وبلاگی نماز و دعا خوندیم و بعدش به  نیابت از ١٧ نفر

همین حدود نماز !!!   ایشالا  نگید  بیکاری ! خب حس نماز بود خجالت

۵_  یک اتفاق جالب و شاید شنیدنی !!  حضرت  عباسی به حساب ریا نذارید

یک شیخ خندون و مطمئنا  سنی بود که از دیروز  زیر نظرش داشتم  !

خب بچه های  اوین  همینجوری هستند دیگه !!!

با یک روش واقعا  عالی  قواعد تجوید رو یاد میداد .. یعنی شاید بتونم بگم در روش

غیر کلاسیک و  عمومی در جمع حرفه ای ترین ادم هایی که دیده بودم

تا اومد نشست و به ستون  تکیه داد ... یه عده اومدن که دورش حلقه بزنند

منم  با شیطنت رفتم توی حلقه اول و پشت یکی از  رحل های قران نشستم

همه عرب و با لباس های مرسوم عربی ... منم که خب تابلو

یه نگاه به من  انداخت و گفت  :  بلدی ؟                   گفتم : میخوام یاد بگیرم

گفت :  متوجه  میشی چی میگم ؟                           گفتم حدودا !!

دونفر که سوره حمد رو خوندن به بهترین  حالات و شوخی و خنده و انواع  حرکات با

دست و لب و دهن براشون توضیح داد و اشکالات گفت و اخرم  بهشون آبنبات داد

نفر بعدی من بودم .. تا  اومدم  شروع کنم  گفت :

 میتونی نخونی و صبر کنی ..  عیبی نداره ( البته محترمانه و شاید دلسوزی )

تا  بسم الله .. گفتم ؛ گفت : ایرانی ؟ گفتم  بله  ... گفت  ادامه  بده چشمک

تا  اخر سوره ماشاالله گفت و آبروی ما رو نبرد خجالت

فقط سر " غیرالمغضوب علیهم والضالین " و حرف " ض" و مقدار مد  و

 کشش و  حجم ادای حرف توضیحات قشنگی داد!

راستش خودم فهمیدم  خیلی احترام گذاشته و نگفته چیزی بلد نیستیمژه

بعد گفت : یعد مدتها یک شیعه از من تایید گرفت ! بعدم یه ابنبات انداخت سمت من 

شاید خنده و خجالت وتعجب و ناراحتی و تشکر رو با هم یکجا تحویلش دادم !!!

۶_  بعد صبحونه رفتیم زیارت دوره ... مساجد سبعه در جنگ احزاب .. مسجد  قبا

مسجد ذوالقبلتین .. کوه  احد  و ...

٧_  عکسها گرفتیم و  نماز ها خواندیم  و گرما ها چشیدیم   "  کمپرس"زبان

٨_  هوا خب گرمه و گفتن نداره ! اما تا ظهر که بیرون بودیم رو باید بگم  دیگه

٩_  ساعت ٢ به وقت جمهوری اسلامی ایران .. اخبار مبینیم و خاطره مینویسیم

١٠_  بفرمایید  نهار  ... البته خب میدونید  دیگه "  مازندرانی ها اعتراض میکنند "

١١_  بعد کمی استراحت میریم سالن اجتماعات هتل .. حس و حال خاصی هست 

 میلاد  انوار هاشمی در ماه  شعبان در شهر مدینه ...  دعاگو بودیم 

١٢_  بعد مراسم برای اینکه این حس و حال خدای نکرده در ما اثر نکنه !!!

رفتم  بازار " بن داوود "  .. جای مخدرات خالی .. بسیار سرگرم کننده هستمژه

١٣_  نماز  مغرب خوش گذشت  ... واقعا مدینه حس و حال خاصی داره

١۴_  یک سیمکارت خریدیم ! اخه تلفن قطع شده بود دیگه

١۵_  تلفن ما  اطلاعاتی هست ! تماس که بگیری شماره نمیندازه !عینک

١۶_  نماز  عشاء و بعدم مسیر هتل  ... امشب هوا خنک شده .. باد هم  میوزد

١٧_  سادات معظم و معزز و مکرم  تماس گرفتند برای تبریک میلاد عمو عباس

١٨_  یکی در باز کن بیاره !! حال ما  در قوطی ست  !

١٩_  تلفن  داریم  ...  اهااااااااان   حالا شد ... بهتر شدیم بغل

٢٠_  ساعت ١١:٣٠ میرم  حرم  ... ساعت  خلوتی .. ساعت میلاد

٢١_  تو حرم و مسیر رسیدن به بقیع حس و حال خوبی دارم  ..  پشت بقیع

میشینم و تکیه به دیوار میدم   ...   یا ام  عباس      ..    تبریک

٢٢_  ساعت ٢ به وقت  تهران هست .. فقط ٢:٣٠ دقیقه تا اذان وقت هست

٢٣_   سعی میکنم زودتر بخوابم  ... روز خاصی بود  ... الحمدلله

عکس شماره ١

عکس شماره  ٢

عکس شماره  ٣

عکس شماره ۴

عکس شماره  ۵

عکس شماره ۶

 

لیک مستوری و مستی همه  کس نتوانند